به ظاهر نیست عشق را اگر بر دست و پا بندی
به هر مو دارد از پاس وفاداری جدا بندی
این شعر به بیان تجربیات و احساسات عمیق عاشقانه میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق واقعی در ظاهر نیست و نمیتوان آن را به قید و بند درآورد. او خود را معلق بین آزادی و وابستگی میبیند و از اسباب گرفتارکنندهای که به آنها دلبسته است، سخن میگوید. شاعر با اشاره به بهشت و رویش گلها، از زیباییهای عشق و تنوع آن یاد میکند و به اهمیت درک حال عاشقان و گرفتار شدن در عشق میپردازد. او همچنین به تأثیر بدیهای دنیا و ظلمی که بر مظلومان میشود، اشاره کرده و در نهایت، عشق را نیرویی فراتر از عقل و منطق میداند که نمیتوان آن را کنترل کرد. شاعر با نالههای خود میکوشد دلها را آزاد کند و عشق را از قید و بند جدا سازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به ظاهر نیست عشق را اگر بر دست و پا بندی
به هر مو دارد از پاس وفاداری جدا بندی
چنان دلبستگی دارم به اسباب گرفتاری
که من آزاد گردم هر که بگشاید ز پابندی
در جنت به رویش بی تکلف واکند رضوان
گشاید هر که آن گل پیرهن را از قبا بندی
مدان آزادگان را غافل از حال گرفتاران
که از هر طوق قمری سرو را باشد جدابندی
به دورانداز از رطل گرانسنگی مرا ساقی
که بی آبی بود بر دست و پای آسیابندی
ز شیرینی شدم قانع به شکرخواب درویشی
به ظاهر گر نبستم بر شکر چون بوریا بندی
مده از کف عنان جور بی باکانه ای ظالم
که مظلومان نمی دارند بر دست دعا بندی
چه سازد مهر خاموشی به سوز سینه عاشق؟
نگیرد پیش این سیلاب بی زنهار را بندی
ز کار عشق هیهات است آرد عقل سر بیرون
که هر موجی ازین دریا بود بر ناخدا بندی
همان از ناله صائب می کنم آزاد دلها را
به هر بندم گذارد عشق اگر چون نی جدا بندی