چاره از من می کند پرهیز از بیچارگی
غم به گرد من نمی گردد ز بی غمخوارگی
این شعر درباره درد و رنجهای زندگی و چارهجویی در مقابل بیچارگی است. شاعر از بیرحمی و غم در زندگی میگوید و بر این باور است که برای رهایی از مشکلات، باید از بیاحساسی و بیغمی پرهیز کرد. او بر این نکته تأکید دارد که فقر و تنگدستی میتوانند به هنری درونزاد تبدیل شوند. شاعر همچنین به بیفایده بودن برخی تلاشها در رفع مشکلات اشاره کرده و بیان میکند که باید واقعیتها را پذیرفت و به دنبال چارهای واقعی بود. در نهایت، شاعر از حالت آوارگی و سرخوردگی خود ابراز ندامت میکند و به جستجوی آرامش در زندگی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چاره از من می کند پرهیز از بیچارگی
غم به گرد من نمی گردد ز بی غمخوارگی
چاره این چاره جویان را مکرر کرده ام
امتحان از دردمندی ها همان بیچارگی
نیستم بر خاطر صحرا گران چون گردباد
کرده ام تا راست قامت، می برم آوارگی
گر نمی آری چراغی آه سردی هم بس است
پا مکش ای سنگدل از خاک ما یکبارگی
چاک تهمت بود اگر بر جامه یوسف گران
عاقبت شد شهپر پرواز کنعان، پارگی
ما عبث در زلف او دل بر اقامت بسته ایم
حاصل سنگ از فلاخن نیست جز آوارگی
روزی روشندلان دل خوردن است از آسمان
قسمت اخگر ز خاکستر بود دلخوارگی
عیبها را کیمیای فقر می سازد هنر
بر لباس تنگدستان پینه نبود پارگی
داشت صائب چاره جویی دربدر دایم مرا
پشت بر دیوار راحت دادم از بیچارگی