نیست جز داغ عزیزان حاصل پایندگی
خضر، حیرانم چه لذت می برد از زندگی
این شعر به تکرار موضوعاتی چون تنهایی، شرمندگی، ناامیدی و سختیهای زندگی میپردازد. شاعر به بیان احساسات عمیق خود در مورد فقدان عزیزان، عدم توانایی در داشتن رفقای واقعی و دشواریهای زندگی میپردازد. او با اشاره به خضر، نماد جاودانگی و زندگی، از سردرگمی و شرمندگیاش صحبت میکند. همچنین به ناتوانی در کسب محبوبیت و ارزش واقعی اشاره شده و این نکته مطرح میشود که عذرخواهی مجرمان به مراتب بهتر از شرمندگی است. در نهایت، شاعر به تقابل امید و ناامیدی و نقش بارندگی در زندگی اشاره میکند، نمادی از امید و شروع دوباره.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست جز داغ عزیزان حاصل پایندگی
خضر، حیرانم چه لذت می برد از زندگی
بی رفیقان موافق آب خوردن سهل نیست
خضر هیهات است گردد سبز از شرمندگی
از سبکروحان دل روشن گرانی می کشد
می کند آیینه را تاریک آب زندگی
برنمی دارد شراکت طبع ارباب طمع
خصم درویشان بود سگ از ره گیرندگی
بید مجنون در تمام عمر سر بالا نکرد
حاصل بی حاصلی نبود به جز شرمندگی
عذر نامقبول را بر طاق نسیان نه، که نیست
مجرمان را عذرخواهی به ز سرافکندگی
دیده ای کز سرمه توفیق روشن می شود
صرف عیب خویش دیدن می کند بینندگی
از طریق کسب نتوان در نظرها شد عزیز
گوهر از صلب صدف می آورد ارزندگی
در لباس ابر باشد تیغ بازی های برق
در سواد چشم شرم آلود او بازندگی
می کند مژگان شرم آلود در دل رخنه بیش
در نیام این تیغ را افزون بود برندگی
می کند با مزرع امید صائب کار برق
چون ز مقدار ضرورت بیش شد بارندگی