خاک ما در گوشه میخانه بودی کاشکی
حشر ما با شیشه و پیمانه بودی کاشکی
این شعر به بیان آرزوها و حسرتهای شاعر نسبت به عشق و زندگی میپردازد. شاعر کاشکی در میخانه با دوستان خود بود و از لذتهای نوشیدن شراب بهرهمند میشد. او از ناکامیها و غمهای زندگی و دوری از محبت و عشق شکایت میکند. شاعر به بیگانگیهای موجود در روابط انسانی اشاره میکند و حسرت میخورد که کاش آغوش عشق و صمیمیت وجود داشت تا مشکلات و جداییها را فراموش کند. در نهایت، او از آنچه در دل دارد، ناامید است و احساس تنهایی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خاک ما در گوشه میخانه بودی کاشکی
حشر ما با شیشه و پیمانه بودی کاشکی
تا شدی محو از بساط آفرینش تخم شید
نقل مستان سبحه صد دانه بودی کاشکی
در غم روی زمین افکند معموری مرا
سیل دایم فرش این ویرانه بودی کاشکی
در حریم زلف، بی مانع سراسر می رود
دست ما را اعتبار شانه بودی کاشکی
چند با بیگانگان عمر گرامی بگذرد؟
آشنارویی درین غمخانه بودی کاشکی
حسن را دارالامانی نیست چون آغوش عشق
شمع در زیر پر پروانه بودی کاشکی
آشنایی در محبت پرده بیگانگی است
با من آن ناآشنا بیگانه بودی کاشکی