دوش با ما سرگران بودی چه در سر داشتی؟
باده می خوردی و خون ما به ساغر داشتی
در این شعر، شاعر به یاد روزهای خوشی میافتد که با محبوبش در کنار هم بوده و از زندگی لذت میبردند. او به بادهنوشی محبوب اشاره میکند و به درد و رنج خود که ناشی از جدایی از اوست، میپردازد. شاعر به زیبایی محبوب و تأثیرات مثبت او بر زندگیاش اشاره میکند و lament میکند که اکنون محبوب دیگر به او توجهی ندارد. در نهایت، او از وفاداری و صداقت خود مقابل محبوب سخن میگوید و به ارزش عشق و ارتباطات عمیق انسانی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوش با ما سرگران بودی چه در سر داشتی؟
باده می خوردی و خون ما به ساغر داشتی
سبزه باغ و بهار ما زبان شکر بود
بر مسلمانان اگر رحمی تو کافر داشتی
نیست امروز این گرانی پله ناز ترا
شیر در گهواره می خوردی که لنگر داشتی
نونیاز ناز چون خوبان دیگر نیستی
دایم از شوخی تو در پیراهن اخگر داشتی
ماه رخسار تو ناگردیده در خوبی تمام
هر طرف چون ماه نو صد صید لاغر داشتی
این زمان با غیر همدوشی، وگرنه پیش ازین
تیغ در یک دست و در یک دست خنجر داشتی
جان نثارت کرد و از اخلاص می کردی نثار
صائب مسکین اگر صد جان دیگر داشتی