غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۶۶۴

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

یک نفس فارغ ز وسواس تمنا نیستی

از پریشان خاطری یک لحظه یک جا نیستی

۲

فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال و تو

پیر گشتی و همان در فکر فردا نیستی

۳

گرچه شد محتاج عینک دیده بی شرم تو

همچنان چون کودکان سیر از تماشا نیستی

۴

می کند از هر سر مویت سفیدی راه مرگ

در چنین وقتی به فکر زاد عقبی نیستی

۵

از ندامت برنیاری آه سردی از جگر

هیچ در فکر رسن در چاه دنیا نیستی

۶

از جمال حور مردان چشم پوشیدند و تو

از عجوز دهر یک ساعت شکیبا نیستی

۷

در مبند این خانه تاریک را یکبارگی

چشم عبرت باز کن از دل چو بینا نیستی

۸

گرچه تیرت با کمان از قد خم پیوسته شد

هیچ در فکر سفر از دار دنیا نیستی

۹

گرچه دندان را ز نعمت‌های شیرین باختی

جز به حرف شکوه های تلخ گویا نیستی

۱۰

خامشی را از خدا خواهند دانایان و تو

خون خود را می خوری یک دم چو گویا نیستی

۱۱

خواب سنگین تو صائب کم ز کوه قاف نیست

گرچه از عزلت گزینان همچو عنقا نیستی

بازگشت به سروده‌های صائب