از شراب لعل تا رخسار را افروختی
هر که را بود آرزوی خام در دل سوختی
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوقهاش میپردازد و به نوعی از عشق و آرزوهای نهانی سخن میگوید. او میگوید که هرکس که آرزوهای خام در دلش است، به نوعی در این عشق میسوزد. شاعر اشاره میکند که برای برآورده کردن آرزوها، نیاز به خرج و فداکاری است و باید به دل معشوق به اندازه آنچه در دل داریم نشان دهیم. او میگوید که عشق و دلبری نیاز به یادگیری و تبادل احساس دارد و از طرفی به اهمیت تعادل در عشق و هزینههایی که در این مسیر صرف میشود، اشاره میکند. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که نباید خود را بیپر و بال حس کرد و عشق در نهایت نیازمند تلاشی است که ممکن است به سوزاندن خود منجر شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از شراب لعل تا رخسار را افروختی
هر که را بود آرزوی خام در دل سوختی
دخل بی اندازه را ناچار خرجی لازم است
روی دل بنما به قدر آنچه دل اندوختی
در دل فولاد جوهر موی آتشدیده شد
تا ز عارض خانه آیینه را افروختی
آن که عمرش صرف شد در دلبری آموختن
کاش دلداری هم از ما اندکی آموختی
بی پر و بالی پر و بالی است در راه طلب
می شود روشن چراغت چون نفس را سوختی
قسمت خاک است هر دخلی که بیش از خرج شد
من گرفتم همچو قارون گنجها اندوختی
یک دل سنگین نگردید از دم گرم تو نرم
در سخن هر چند صائب بیش خود را سوختی