غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۶۵۷

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

می کشد دل را ز دستم دلربای تازه ای

در کشاکش داردم زورآزمای تازه ای

۲

افسر سرگرمیم از طرف سر افتاده است

ساغری می گیرم از گلگون قبای تازه ای

۳

گو صبا از خاک کویش کحل بینایی میار

نقش خود را دیده ام در نقش پای تازه ای

۴

گر ز مشت استخوان من نمی گیری خبر

سایه خواهد کرد بر فرقم همای تازه ای

۵

در خم دین که دارد، در پی ایمان کیست؟

در سر زلف تو می بینم هوای تازه ای

۶

نیستی خار سر دیوار، پا در گل مباش

همچو شبنم خیمه زن هر دم به جای تازه ای

۷

صائب از طرز نوی کاندر میان انداختی

دودمان شعر را دادی بقای تازه ای

بازگشت به سروده‌های صائب