بیگانگی ز حد رفت ساقی می صفا ده
ما را ز خویش بستان خود را دمی به ما ده
غزل مورد نظر به تنهایی و بیگانگی شاعر از دنیای اطرافش اشاره دارد. او از ساقی میخواهد که لحظهای او را از این جدایی رها کند و به او صفایی بدهد. شاعر از حال و روز خود شکایت دارد که در زیر پا افتاده و گم شده است و از ساقی میخواهد که دستی به او بدهد. او به نوعی میخواهد با بوسهای و پیغامی آشنا دوباره ارتباط برقرار کند. همچنین شاعر تأکید میکند که خوبی و زیبایی مثل پادشاهی است که باید به بینیازان و گدایان توجه کند. او به جاذبه و جذابیت عشق و زیبایی اشاره دارد و در نهایت از تیرگیها و فقدان وصال یاد میکند و طلب جلا و روشنی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیگانگی ز حد رفت ساقی می صفا ده
ما را ز خویش بستان خود را دمی به ما ده
از پافتادگانیم در زیر پا نظر کن
از دست رفتگانیم دستی به دست ما ده
هر چند بوالفضولی است از دور بیش جستن
در زیر چشم ما را پیمانه ای جدا ده
دیوان ما و خود را مفکن به روز محشر
در عذر خشم بیجا یک بوسه بجا ده
گر بوسه ای نبخشی، دشنام را چه مانع؟
گر آشنا نگردی پیغام آشنا ده
ای پادشاه خوبی در شکر بی نیازی
از حسن خود زکاتی گاهی به این گدا ده
بی جذبه از تردد کاری نمی گشاید
چون برگ که سبک شو خود را به کهربا ده
از تیرگی چو صائب محروم از لقایی
چندان که می توانی آیینه را جلا ده