از حسن تو یک رقعه به گلزار رسیده
از زلف تو یک نافه به تاتار رسیده
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوق و احساسات عمیق شاعر نسبت به اوست. شاعر به وصف جلوههای مختلف زیبایی معشوق میپردازد و این زیبایی را با گلها و طبیعت مقایسه میکند. او به تأثیر شگرف این زیبایی بر دلها و دنیای اطراف اشاره کرده و بیان میکند که حتی نگاه به معشوق، همچون دیدن جاهای زیبا و دلنشین است. شاعر همچنین از درد و رنجی که به واسطه عشق بر دلش نشسته، سخن میگوید و در پایان با اشاره به احساساتی چون شرم و تسلیم، به عشق و وابستگی عمیق خود تاکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از حسن تو یک رقعه به گلزار رسیده
از زلف تو یک نافه به تاتار رسیده
زان دست که حسن تو فشانده است به گلزار
دامان پر از گل به خس و خار رسیده
از دیدن گل مست و خرابند جهانی
این جام همانا به لب یار رسیده
کو دیده یعقوب که بی پرده ببیند
صد قافله از مصر به یکباره رسیده
شاخ گل ازان جلوه مستانه که دارد
پیداست که از خانه خمار رسیده
ظلم است کسی خرده جان را نکند خرج
امروز که گل بر سر بازار رسیده
دامان نسیم سحری گیر و روان شو
کز غیب رسولی ا ست به این کار رسیده
کاشانه اش از نقش مرادست نگارین
چشمی که به آن آینه رخسار رسیده
دیگر چه خیال است که از سینه کند یاد
هر دل که به آن طره طرار رسیده
از کوچه آن زلف که سالم بدر آید؟
کآنجا سر خورشید به دیوار رسیده
از شور قیامت بودش مرهم کافور
زخمی که مرا بر دل افگار رسیده
از شرم برون آی که تسلیم نمایم
جانی که مرا بر لب اظهار رسیده
صائب زند آتش به جهان از نفس گرم
هر نی که به آن لعل شکربار رسیده