در دل چو غنچه چند کنی رنگ و بو گره؟
واکن به ناخن از دل پرآرزو گره
این شعر به احساسات عمیق و آرزوهای درونی شاعر میپردازد. شاعر از دشواریها و چالشهای زندگی میگوید و از عدم دستیابی به خواستهها و آمالش شکایت دارد. او به ارتباطات انسانی و حسرتهایی که از جدایی و وصل به وجود میآید اشاره میکند. همچنین، به مسائلی چون عشق، ناامیدی و تلاش برای رهایی از بندهای درونی پرداخته است. در کل، شعر به توصیف درد و رنج ناشی از آرزوها و کمبودها میپردازد و نشاندهندهی تنگناها و اضطرابهای موجود در زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در دل چو غنچه چند کنی رنگ و بو گره؟
واکن به ناخن از دل پرآرزو گره
جز تیغ آبدار درین روزگار نیست
آبی که تشنه را نشود در گلو گره
وقت است شق چو نار شود پوست بر تنم
از بس شده است در دل من آرزو گره
بیهوده شاخ گل همه تن دست گشته است
نتوان زدن به بال و پر رنگ و بو گره
بی ابر دامن صدفش پرگهر شود
از غیرت آن کسی که کند آبرو گره
در عین وصل باخبر از حسرت من است
هر تشنه را که آب شود در گلو گره
از هجر و وصل نیست گشایش دل مرا
چون گوهرست قسمت من از دو سو گره
راه سلوک تنگتر از چشم سوزن است
تا کی زنی به رشته جان ز آرزو گره؟
صائب هزار عقده دل باز می شود
گر وا شود ز جبهه آن تندخو گره