ز رفتن تو ز جسم ضعیف جان رفته
همای از سر این مشت استخوان رفته
اشعار به بیان احساسات عمیق عشق و فقدان میپردازد. شاعر از رفتن محبوب و جداییاش صحبت میکند و دو حالت را آرزو دارد: یکی اینکه محبوب در کنار او باشد و دیگری اینکه شرم و درد از بین برود. او به زیبایی به بهار و خزان اشاره میکند و از امیدش به حمایت محبوب در سختیها میگوید. در نهایت، عشق او به محبوب به حدی عمیق است که حتی نام او بر زبانش جاری میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز رفتن تو ز جسم ضعیف جان رفته
همای از سر این مشت استخوان رفته
دو دولت است که یکبار آرزو دارم
تو در کنار من و شرم از میان رفته
به نوبهار چنان غره ای که پنداری
که خار در قدم موسم خزان رفته
امید گوشه چشمم به دستگیری توست
که در رکاب تو از دست من عنان رفته
کلاه گوشه دودم به عرش ساییده است
حدیث عشق تو هرگاه بر زبان رفته