یارب آشفتگی زلف به دستارش ده
چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده
این شعر بیانگر حالتی عاطفی و عاشقانه است که شاعر از خداوند میخواهد تا به یاری او بیاید. شاعر از خدا درخواست میکند که زلف محبوب را به هم بریزد و چشمها و دل او را به خود مشغول کند تا محبوب با خستگی دل او آشنا شود. او از خدا میخواهد که عشق او را چنان زنده کند که دلی از سنگ را نرم کند و محبتی واقعی برایش بیافریند. شاعر همچنین به مشکلات و حیرتهای عاشقانه اشاره میکند و درخواست میکند که محبوب در دنیای او حضور یابد و به دردهایش رسیدگی کند. در نهایت، خواستهی او این است که معشوق از او بیخبر نماند و نسبت به احوالش آگاه شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یارب آشفتگی زلف به دستارش ده
چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده
تا به ما خسته دلان بهتر ازین پردازد
دلی از سنگ خدایا به پرستارش ده
چاک چون صبح کن از عشق گریبانش را
سر چو خورشید به هر کوچه و بازارش ده
از تهیدستی حیرت زدگان بی خبرست
دستش از کار ببر راه به گلزارش ده
می برد سرکشی و ناز ز اندازه برون
همچو سرو از گره خاطر خود بارش ده
سرمه خواب ازان چشم سیه مست بشو
شمع بالین ز دل و دیده بیدارش ده
تا به خونابه کشان بهتر ازین پردازد
چندی از خون جگر ساغر سرشارش ده
تا مگر باخبر از صورت حالم گردد
به کف آیینه ای از حیرت دیدارش ده
آن بت سنگدل از پیچش ما بی خبرست
پیچ و تابی به رگ و ریشه چو زنارش ده
نیست از سنگ دلم، ورنه دعا می کردم
کز نکویان به خود ای عشق سروکارش ده
صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت
ای خداوند یکی یار جفاکارش ده