مگر در باغ راه جلوه جانانه افتاده؟
که از مستی ز دست شاخ گل پیمانه افتاده
این شعر به نوعی مدح و توصیف احساسات عمیق و متناقض انسانی است. شاعر از زیبایی باغ و شگفتیهای آن صحبت میکند که ظاهراً تحت تأثیر زیباییها و عشق قرار گرفته است. او به ناکامیها و سختیهای زندگی اش اشاره میکند و از میسوزد چنانکه پروانه در آتش میسوزد. در واقع، شاعر به تضاد میان زیبایی و درد، خوشی و ناکامی، و امید و ناامیدی میپردازد. او همچنین به احساس تنهایی و بیقراری ناشی از عشق اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند فرد را در آتش شوق بسوزاند. در نهایت، شاعر از تلاش برای ایستادگی در برابر مشکلات و ناملایمات زندگی سخن میگوید و به نوعی نشاندهنده قدرت روحی خود در مواجهه با چالشهاست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مگر در باغ راه جلوه جانانه افتاده؟
که از مستی ز دست شاخ گل پیمانه افتاده
ز آبادی نظر بر سنگ طفلان است مجنون را
وگرنه گنجها در گوشه ویرانه افتاده
در آن محفل که می سوزم چو شمع از داغ ناکامی
مکرر آتش از پروانه در پروانه افتاده
نمی گردد ز جولان سختی ره سیل را مانع
عبث سنگ ملامت در پی دیوانه افتاده
درین دریای گوهر آن حباب سست بنیادم
که سیلابم به منزل از هوای خانه افتاده
ز فیض خاکساری رزق من بی خواست می آید
که سیراب است هر خشتی که در میخانه افتاده
زنم بر قلب لشکر چون علم خود را به تنهایی
به این بی دست و پایی همتم مردانه افتاده
به چشمم آب می گردد چو خورشید از قدح امشب
ز رخسار که یارب عکس در پیمانه افتاده؟
ندارم یک نفس آرام در یک جا ز شوق او
سپند بی قرار من در آتشخانه افتاده
به قدر آنچه آن حسن غریب است آشنا با دل
نگاه آشنا در چشم او بیگانه افتاده
نبندد بر زمین چون نقش صائب ناله زارم؟
که ناقوس من از طاق دل بتخانه افتاده