در گلستان برگ عیش اندوختم بی فایده
چون گل از جمعیت خود سوختم بی فایده
شاعر در این شعر به ناامیدی و بیفایده بودن تلاشهایش اشاره میکند. او از جمعآوری نعمتها و زیباییها همچون گل و همچنین از اندوختن ثروت و علم صحبت میکند، اما در نهایت به این نتیجه میرسد که این همه کوشش بیفایده است. او از ترک ادب و بیحیایی دیگران یاد میکند و میگوید که در محفل ادب چیزهای زیادی آموخته، اما باز هم بیفایده است. همچنین به این موضوع اشاره دارد که برای رستگاری و عشق واقعی، تنها تسلیم بودن کافی است، ولی او فقط در سطح ظواهر مانده و از عمق وجودش غافل است. به طور کلی، شاعر به ناکامی انسان در دستیابی به معنا و حقیقت در زندگی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در گلستان برگ عیش اندوختم بی فایده
چون گل از جمعیت خود سوختم بی فایده
کیمیای رستگاری بود در دست تهی
من ز غفلت سیم و زر اندوختم بی فایده
گشت از ترک ادب هر بی حیایی کامیاب
من درین محفل ادب آموختم بی فایده
گوهر مقصود در گنجینه دل فرش بود
من درین دریا نفس را سوختم بی فایده
نیست جز تسلیم ساحل عالم پرشور را
من درین دریا شنا آموختم بی فایده
ساده می بایست کردن دل ز هر نقشی که هست
من دماغ از علم رسمی سوختم بی فایده
نیست رقت در دل سر در هوایان یک شرر
در حضور شمع خود را سوختم بی فایده
از جواهر سرمه من دیده ای بینا نشد
در ره کوران چراغ افروختم بی فایده
نیست در آهن دلان پیوند نیکان را اثر
سوزن خود را به عیسی دوختم بی فایده
این جواب آن غزل صائب که می گوید حکیم
عمرها علم و ادب آموختم بی فایده