عمر خود صرف نصیحت ساختم بی فایده
در زمین شور تخم انداختم بی فایده
در این شعر، شاعر احساس بیفایده بودن تلاشها و نصیحتهای خود را بیان میکند. او اشاره میکند که با وجود زحمات و کوششهایش در راههای مختلف، نتیجهای عایدش نشده و همه تلاشهایش به نوعی بینتیجه ماندهاند. او به نمادها و تمثیلهای مختلف اشاره میکند، از جمله تلاش برای ساختن، نصیحت کردن، و جستجوی حقیقت، که در نهایت به بیفایده بودن آنها پی میبرد. در کل، شاعر احساس ناراحتی و ناامیدی از بینتیجه بودن زندگی و اعمالش را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عمر خود صرف نصیحت ساختم بی فایده
در زمین شور تخم انداختم بی فایده
چون جرس از ناله بیهوده در این کاروان
خویشتن را از زبان انداختم بی فایده
بود وصل کعبه مقصود در بی توشگی
من به فکر زاد، موسم باختم بی فایده
بود در بی خانمانی عشرت روی زمین
من ز آب و گل عمارت ساختم بی فایده
هیچ نقشی بر مراد چشم من صورت نبست
سالها آیینه را پرداختم بی فایده
از سبک مغزی درین دریای بی ساحل چو موج
لنگر تمکین خود را باختم بی فایده
در خطرگاهی که دامن بر کمر بسته است کوه
من ز غفلت رخت خواب انداختم بی فایده
بود بیرون از جهت آن کعبه حاجت روا
من به هر جانب ز غفلت تاختم بی فایده
با وجود بی بری، در حلقه آزادگان
گردن دعوی چو سرو افراختم بی فایده
چون دو لب تیغ دودم صائب ز بستن می شود
من چرا تیغ زبان را آختم بی فایده؟