از سر عشاق در زیر فلک سامان مخواه
اختیار از گوی عاجز در خم چوگان مخواه
این شعر به نقد خواستهها و آرزوهای انسانی میپردازد و تاکید دارد که باید از وابستگی به دنیا و عواطف و زرق و برق آن پرهیز کرد. شاعر به عاشقان میگوید که از کائنات چیزی نخواهند و از دنیا بیوفا و خواستههای فانی دل بکنند. وی اشاره میکند که در دنیا، دوستی و محبت پایدار نیست و تمام لذتها و برکتها ممکن است به زودی از دست بروند. همچنین بر این نکته تاکید میشود که در زندگی، درد و ناامیدی وجود دارد و باید از وابستگی به زندگی جاویدان و عمر طولانی پرهیز کرد. در نهایت، شاعر به انسانها توصیه میکند که در خواستههای خود از حق و نیازهای دیگران شرم کنند و بر روی نعمتهای زودگذر دنیا تمرکز نکنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از سر عشاق در زیر فلک سامان مخواه
اختیار از گوی عاجز در خم چوگان مخواه
از جهان بی وفا با تلخرویی صلح کن
نقش یوسف بر درو دیوار این زندان مخواه
صددرستی شیشه گر را در شکست شیشه هست
گر دلت را عشق برهم بشکند تاوان مخواه
مرگ بی منت گواراتر ز آب زندگی است
زینهار از آب حیوان عمر جاویدان مخواه
خانه آباد پیش پای سیل افتاده است
خاطر معمور جز در خانه ویران مخواه
جز جواب خشک، موجی نیست در بحر سراب
مد احسان زینهار از دفتر دوران مخواه
نیست بحر نعمت بی خواهش حق را کنار
چون صدف گر لب گشایی هیچ جز دندان مخواه
شرم دار از حق، مبر صائب نیاز خود به خلق
بر سر خوان سلیمان دانه از موران مخواه