غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۵۶۱

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

از مزار اهل حق جز دولت عقبی مخواه

زینهار از ترک دنیا کردگان دنیا مخواه

۲

آبرو چون جمع شد دریای گوهر می شود

حفظ آب روی خود کن گوهر از دریا مخواه

۳

نیش منت را به زهر جانگزا پرورده اند

صبر کن بر زخم خار و سوزن از عیسی مخواه

۴

صورت دیباست، باشد هر که دربند لباس

هوش اگر داری شعور از صورت دیبا مخواه

۵

مردم افتاده را استادگان گیرند دست

سرفرازی را به غیر از عالم بالا مخواه

۶

دل چو روشن گشت صائب می شود روشن حواس

از خدای خویش چیزی جز دل بینا مخواه

بازگشت به سروده‌های صائب