نفس ظلمانی نمی دارد محابا از گناه
نیست پروا طفل زنگی را ز پستان سیاه
در این شعر، شاعر به نکاتی درباره ظلم و نادانی اشاره میکند. او میگوید که نفس ظلمانی از گناه پروا ندارد و همانند کودکانهای که از رنگ پستان سیاه نمیترسد، از عواقب گناه غافل است. این اندیشه به ظلم و جهل اطراف ما میپردازد و نشان میدهد که آدمها در جستجوی حقایق بیمغزند. شاعر همچنین به دشواریهای زندگی و افول انسان اشاره میکند و بر لزوم شکرگزاری در برابر نعمتها تاکید میکند. در نهایت، او هشدار میدهد که از انزوا و خودپسندی دوری کنیم، زیرا در زندگی انسانها، حتی در مراحل پایانی عمر، لرزش و تردید وجود دارد و هر کس باید به نشانه شکر و تواضع به درگاه الهی سجده کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نفس ظلمانی نمی دارد محابا از گناه
نیست پروا طفل زنگی را ز پستان سیاه
از هوا گیرند بی مغزان حدیث پوچ را
کهربا را می پرد چشم از برای برگ کاه
می کند دل را سیه نور چراغ عاریت
نیست ممکن شستن داغ کلف از روی ماه
زینهار از کنج عزلت پای خود بیرون منه
کز بها افتاد یوسف تا برون آمد ز چاه
نیست در پایان عمر از رعشه پیران را گزیر
بر فروغ خویش می لرزد چراغ صبحگاه
سجده شکرش به دامان قیامت می کشد
هر که را صائب شود آن طاق ابرو قبله گاه