غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۵۵۴

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

چشمی که فتاد بر لقای تو

شد مشرق گوهر از صفای تو

۲

هر روز هزار بار می میرد

هر کس که نمرد از برای تو

۳

جان داد به خضر چشمه حیوان

از غیرت لعل جانفزای تو

۴

می شد چو شکوفه مغزها رقصان

می داشت بهار اگر هوای تو

۵

پیوسته به آب خضر شد جویش

جان داد کسی که زیر پای تو

۶

بر خاک چو برگ لاله می ریزد

خونی که نمی شود حنای تو

۷

می کرد هزار باغبان در خاک

گل را می بود اگر وفای تو

۸

می داشت بصیرتی اگر رضوان

می داد بهشت رونمای تو

۹

صیاد ترا چو آهوی مشکین

بوی تو بس است رهنمای تو

۱۰

پای اندازی است اطلس گردون

در رهگذر برهنه پای تو

۱۱

آیینه به آب چشم درماند

بی پرده اگر شود لقای تو

۱۲

شمشیر برهنه می شود در دل

آبی که خورند بی رضای تو

۱۳

اکسیر حیات جاودان دارد

چشم صائب ز خاک پای تو

بازگشت به سروده‌های صائب