شد رعشه پیری پر و بال طلب تو
یک جو نشد افسرده ز کافور تب تو
این شعر به بیان احوال و دغدغههای پیری و سرنوشت انسان میپردازد. شاعر به تصویرسازی از پیری و تنهایی میپردازد و میگوید که در روزهای پایانی زندگی، انسان باید به طلب و یاد خدا بپردازد و از غفلت بپرهیزد. او به مرور زمان، گسترش غفلت و پیامدهای آن اشاره میکند و تأکید میکند که هر لحظه از زندگی باید گرامی داشته شود. در نهایت، شاعر به ضرورت ادب و احترام در زندگی اشاره میکند و میگوید که هر مو و سفیدی که به سر انسان میافزاید، نشانهای است از زمان و حکمت، و باید به آن توجه کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شد رعشه پیری پر و بال طلب تو
یک جو نشد افسرده ز کافور تب تو
انگور شود غوره چو بسیار بماند
شد غوره درین باغ ز مهلت عنب تو
پیری که زدی آب بر آتش دگران را
شد هیزم خشکی پی نار غضب تو
عمرت شد و یک ساغر تبخال ندامت
بر سر نکشید از کف افسوس لب تو
در فکر سفر باش که هر موی سفیدی
از غیب رسولی است برای طلب تو
این یک دو نفس را ز سر درد برآور
در غفلت اگر صرف شد اوقات شب تو
غافل مشو ایام خزان از نفس سرد
در خنده سرآمد چو بهار طرب تو
شوخی مکن ای پیر که هر موی سفیدی
شمشیر زبانی است برای ادب تو
در هر چه شود صرف به جز آه حرام است
چون صبح ز عمر این نفس منتخب تو
گاهی به لگد، گاه به پهلو دهی آزار
در مرگ و حیات است زمین در تعب تو
پیری که ز اسباب وقارست بشر را
مپسند که بی وقر شود از سبب تو
هر لوح مزاری ز فرامشکده خاک
دستی است برون آمده بهر طلب تو
صائب به ادب باش که گردون ز حوادث
صد دست برآورده برای ادب تو