کردم اگر چه هر دو جهان رونمای تو
از بی بضاعتی خجلم از لقای تو
این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره دارد و از احساسات عاشقانه و شوق شاعر نسبت به او پردهبرداری میکند. شاعر از خجالت و عجزش در برابر زیبایی معشوق میگوید و تأثیر نور و صفای او را بر دل و دیدهٔ خود توضیح میدهد. او به تمثیلهایی چون آفتاب و گل اشاره میکند تا نشان دهد که عشق و زیبایی معشوق چقدر در زندگیاش اهمیت دارند. در نهایت، شاعر از عدم توانایی خود در دور ماندن از معشوق سخن میگوید و به این میاندیشد که عشق و دلدادگیاش او را به دنیای آرامش و زیبایی میبرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کردم اگر چه هر دو جهان رونمای تو
از بی بضاعتی خجلم از لقای تو
آید به حال خود ز تماشای آفتاب
شد چشم هر که خیره ز نور و صفای تو
صد پرده است بیش ز ظلمت حجاب نور
نتوان ز شرم کرد نظر بر لقای تو
اشکش چو آب آینه بر جای خشک ماند
چشمی که دید در رخ حیرت فزای تو
از دامن تو دست ندارم به سرکشی
تا همچو زلف سرنگذارم به پای تو
چون روی ماه مصر ز سیلی شود کبود
گر برگ گل کنند عزیزان قبای تو
از دورباش ناز تو، از سرگذشتگان
جز کاکل تو نیست کسی در قفای و
چون برخورم ز دیدن رویت، که می شود
طبل رحیل هوش من آواز پای تو
بر خویشتن ببال که در قلزم وجود
همچون حباب نیست سری بی هوای تو
از نکهت دو روزه گل بی نیاز کرد
ما را گل همیشه بهار حنای تو
افغان که کرد دست من موشکاف را
چون شانه خشک، حیرت زلف رسای تو
انصاف نیست راندنش از آستان خویش
صائب که ساخت نقد دل و دین فدای تو