از بس ز خون ما شده گلگون عقیق تو
در ساغر سهیل کند خون عقیق تو
این شعر به زیبایی و ارزش عقیق (نوعی سنگ قیمتی) اشاره دارد و ارتباط آن را با عشق و حسرت بیان میکند. شاعر از رنگ خونین عقیق سخن میگوید که نماد درد و عاطفه است. او به تشنگی و اشکهایی که به خاطر یکنواختی زندگی میریزد اشاره میکند و بیان میکند که هر قطره خونش داستانی از جاندادن و عشق عاشقانه را روایت میکند. همچنین، شاعر زیبایی و جاذبه عقیق را که فراتر از گوهرهای دیگر است، پررنگ تر کرده و در نهایت ندا در دل دارد که عشق واقعی فراتر از ظاهر است و درون آن هزاران نکته پنهان وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از بس ز خون ما شده گلگون عقیق تو
در ساغر سهیل کند خون عقیق تو
می برد اگر عقیق ازین پیش تشنگی
سازد به عکس، تشنگی افزون عقیق تو
هر قطره خون من جگر داغدیده ای است
تا شد دگر ز خون که گلگون عقیق تو؟
یاقوت آبدار شود اشک شمع ها
در محفلی که گردد میگون عقیق تو
خورشید اگر کند عرق خون، ز صلب سنگ
بیرون نیاورد گهری چون عقیق تو
موج سراب رشته یاقوت می شود
گر پرتو افکند سوی هامون عقیق تو
شب بیشتر کند دل خونخوار را سیاه
در عهد خط زیاده کند خون عقیق تو
دایم به خوشدلی گذرانده است روزگار
از خط ندیده است شبیخون عقیق تو
نقش امید بوسه به وجه حسن نشست
تا شد نهفته در خط شبگون عقیق تو
یک نقش بیش نیست نگین های ساده را
دارد هزار نکته موزون عقیق تو
هر چند فکر صائب ما خون خویش خورد
ما را نساخت از صله ممنون عقیق تو