زبان چو پسته شود سبز در دهن بی تو
گره چو نقطه شود رشته سخن بی تو
در این شعر، شاعر به بیتابی و غم ناشی از دوری معشوق میپردازد. او از سبز شدن زبان و گسسته شدن نفس در غیاب محبوب سخن میگوید و به تاثیر نبود او بر زندگیاش اشاره دارد. شاعر تنها بودن و غم عمیقش را تشبیه میکند به دوری مروارید از صدف و خاطر نشان میکند که در غیاب محبوب، شادیها و زیباییها نیز محو میشوند. او از احساس یأس و تنهایی سخن میگوید و میخواهد که معشوق به دوستیهای قدیمی صلح ببخشد. در نهایت، شاعر ابراز میکند که تنها یک لبخند از محبوبش میتواند دلش را شاد کند و بدون او، زندگیاش سرد و بیروح است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زبان چو پسته شود سبز در دهن بی تو
گره چو نقطه شود رشته سخن بی تو
نفس گسسته چو تیری که از کمان بجهد
برون ز خانه دود شمع انجمن بی تو
صدف ز دوری گوهر، چمن ز رفتن گل
چنان به خاک برابر نشد که من بی تو
بیا و صلح ده این همدمان دیرین را
که همچو روغن و آبند جان و تن بی تو
تو تا برون شده ای از چمن، ز لاله و گل
هزار کاسه خون می خورد چمن بی تو
دگر چه طرف ز ایام می توان بستن؟
که صبح عید کند جلوه کفن بی تو
شود ز شیشه خالی خمار می افزون
غبار دیده فزاید ز پیرهن بی تو
کجا رسد به تو پیغام ناتوانی من؟
که تا رسیدن لب، خون شود سخن بی تو
تو رفته ای به غریبی و از پریشانی
شده است شام غریبان مرا وطن بی تو
تبسم تو بود باغ دلگشای چمن
چو غنچه سر به گریبان کشد چمن بی تو
به روی گرم تو ای نوبهار حسن قسم
که شد فسرده دل صائب از سخن بی تو