بیا که سوخت مرا هجر بی مروت تو
کباب کرد مرا درد و داغ فرقت تو
در این شعر، شاعر از درد و عذاب جدایی معشوقش صحبت میکند. او از سوز و گداز ناشی از هجران و فرقت میگوید که همچون آتش جانش را میسوزاند. شاعر به شدت احساس میکند که ادامه این وضعیت برایش غیر ممکن است و جانش در آستانه رفتن از این دنیاست. او هرچه بیشتر از معشوق دور شود، محبتش بیشتر در دلش زنده میماند و نمیتواند یاد او را فراموش کند. اشک و غم جدایی او را در چنگال خود گرفته و امید به بازگشت معشوق را همچنان در دل دارد. شاعر اشاره میکند که در این بینهایت درد و شوق، نوشتن نامهای طولانی برای بیان احساساتش ضروری به نظر میآید، اما در نهایت میداند که جدایی از معشوقش امر اجتنابناپذیری است و برای بیان این احساسات کلمات کافی نیستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیا که سوخت مرا هجر بی مروت تو
کباب کرد مرا درد و داغ فرقت تو
ازین زیاده توقف مکن که نزدیک است
که جان من سفری گردد از اقامت تو
هر آنچه میرود از دیده گر ز دل برود
چرا زیاده ز دوری شود محبت تو؟
زم صحبت تو من از عمر کامیاب شدم
کنم چگونه فراموش، حق صحبت تو؟
رسیده بود به لب جان هجردیده من
گرفت دامن جان را امید رجعت تو
چو گریه باده گره در گلوی شیشه شده است
ز بس که هست گلوگیر درد فرقت تو
ز حرف سرد ملامتگران نیندیشد
سری که گرم شد از باده محبت تو
درازتر ز شب هجر، نامه ای باید
که خامه شرح دهد شوق بی نهایت تو
من آن زمان چو قلم سر ز سجده بردارم
که طی چو نامه شود روزگار فرقت تو
چو گوی در خم چوگان حادثات افتد
سری که دور شود از رکاب دولت تو
ز حکم تیغ قضا سر نمی توان پیچید
وگرنه کیست جدایی کند ز حضرت تو
زبان ز عهده تقریر برنمی آید
اگر خموش بود صائب از شکایت تو