ندارد اختیار در گشودن باغبان تو
که در را می گشاید جوش گل در گلستان تو
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت محبوب خود میپردازد. او به باغبان اشاره میکند که نمیتواند درهای گلستان را باز کند، زیرا گلها به خودی خود، نمایشی از زیبایی را نشان میدهند. ابرو و مژه محبوب به تیر و کمان تشبیه شدهاند و این زیبایی را به طوری توصیف میکند که هر چیز دیگری در برابر آن ناچیز به نظر میرسد. شاعر بیان میکند که هر که به محبوب نزدیک شود، تحت تأثیر زیبایی او قرار میگیرد و احساساتی عمیق را تجربه میکند. در نهایت، او به قدرت کلام و بیان احساساتش اشاره میکند و میگوید اگرچه زبانش اجازه نمیدهد، اما دلش میخواهد افکارش را درباره محبوب بر زبان آورد. در مجموع، این شعر تأکید بر زیبایی، عشق و تحسین نسبت به محبوب دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ندارد اختیار در گشودن باغبان تو
که در را می گشاید جوش گل در گلستان تو
ز ابروی تو دارد هر سر مو شوخی مژگان
پر سیمرغ بخشد تیر بی پر را کمان تو
ز منعم کاسه همسایه خالی برنمی گردد
قدح لبریز برگردد ز لعل می چکان تو
جهد از طوق قمری سرو چون تیر از کمان بیرون
به هر گلشن که گردد جلوه گر سرو روان تو
سخن چندان که خود را چون الف باریک می سازد
به دشواری برون آید از تنگ دهان تو
نمی دارد به زودی رشته همتاب دست از هم
رگ جان را گسستن نیست از موی میان تو
ازان از دیدن خورشید در چشم آب می گردد
که مالیده است روی زرد خود بر آستان تو
به بی برگان چنان ای شاخ گل مستانه می خندی
که در خواب بهاران است پنداری خزان تو
نمی گردد زبان جرأت من، ورنه می گفتم
که جای بوسه پر خالی است در کنج دهان تو!
تو جولان می کنی از سرکشی در اوج استغنا
کجا افتد به دست کوته صائب عنان تو؟