زهی گردون کف بی مغزی از دریای عاشق تو
دو عالم یک گریبان چاک از سودای عشق تو
این شعر به عشق و زیباییهای آن اشاره دارد و تحت تأثیر قدرت و تأثیر عشق بر جهان و انسانهاست. شاعر به جلوههای مختلف عشق پرداخته و آن را وسیلهای برای نزدیک شدن به حقیقت و زیبایی میداند. عشق، به عنوان یک نیروی عظیم، همه چیز را تحت تأثیر قرار میدهد و باعث میشود انسانها تجربههای عمیق و شگفتانگیزی از زندگی داشته باشند. شاعر به شعف و دگرگونی که عشق ایجاد میکند تأکید کرده و آن را محور اصلی وجود و زندگی بشری میداند. در نهایت، عشق به عنوان منبعی از نور و الهام، مسیری برای دستیابی به حقیقت و معرفت را فراهم میآورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زهی گردون کف بی مغزی از دریای عاشق تو
دو عالم یک گریبان چاک از سودای عشق تو
ز شرم ناکسی چون اشک می غلطد به خاک و خون
سر خورشید عالمتاب زیر پای عشق تو
درین راه به دل نزدیک، گمراهی نمی باشد
که جای سبزه خیزد خضر از صحرای عشق تو
ز کوتاهی خجالت می کشد با آن رسایی ها
قبای اطلس افلاک بر بالای عشق تو
ز خورشید قیامت آب در چشمش نمی گردد
دهد هر کس که چشمی آب از سیمای عشق تو
شود هر پاره اش مهپاره ای دریانوردان را
هر آن کشتی که گردد غرقه دریای عشق تو
چو خورشید قیامت گرم می سازد جهانی را
سر هر کس که گرددگرم از صهبای عشق تو
به دل دارد چو عمر جاودان زخم نمایانی
درین هنگامه خضر از تیغ استغنای عشق تو
چه باشد دل، که کرد از شوخی این سقف معلق را
مشبک همچو مجمر شعله رعنای عشق تو
نمی گیرد به خود خاکسترش شیرازه محشر
به هر خرمن که افتد برق بی پروای عشق تو
به اسرار حقیقت چون لب منصور شد گویا
لب جام از می منصوری مینای عشق تو
فروغ مهر تابان ذره را در وجد می آرد
وگرنه کیست صائب تا شود جویای عشق تو