چو بنشیند، شود صد کوه تمکین همنشین با او
چو برخیزد ز جا، از جای برخیزد زمین با او
در این قطعه، شاعر به وصف حال دل و احساسات عاشقانهاش میپردازد. او میگوید که نشستن با یک محبوب میتواند انسان را مانند کوه مستحکم کند و برخاستن از جای او برکت و تغییر در زمین ایجاد میکند. عشق و شوریدگی به محبوب، جان و جانوران را رام میکند و با محبوب مانند سلیمان، هر کسی که آن نگین را داشته باشد، میتواند به مقام بلندی برسد. شاعر همچنین اشاره به زیبایی محبوب دارد که مانند صبح روشنی بخش است و خود را از دست ندهد. او به سخنان بیمغزی اشاره میکند و تأکید میکند که انسانهای عاقل از گفتن خودداری میکنند. عشق به محبوب نیز مانند عسل شیرین است، ولی نیش دردناک آن را نیز نمیتوان نادیده گرفت. او در پایان ابراز میکند که قادر به شرح حال پریشان خود نیست، مگر اینکه معشوقش با زلفهایش راز دلش را باز کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو بنشیند، شود صد کوه تمکین همنشین با او
چو برخیزد ز جا، از جای برخیزد زمین با او
ز فیض داغ سودا دام و دد شد رام با مجنون
سلیمان می شود هر کس که باشد این نگین با او
نظر با ساعد سیمش چراغ صبح را ماند
برآرد گر ید بیضا سر از یک آستین با او
لب دعوی گشودن می دهد یادی ز بی مغزی
صدف لب بسته باشد تا بود در ثمین با او
مآل خواجه ممسک به زنبور عسل ماند
که نیشی ماند از صدخانه پرانگبین با او
من از شرح پریشان حالی دل عاجزم صائب
به سرگوشی مگر گوید دو زلف عنبرین با او