محو چون خواهی شد آخر محو آن رخسار شو
خاک چون می گردی آخر خاک پای یار شو
این شعر به فکر و روح انسان و جستجوی حقیقت اشاره دارد. شاعر از مخاطب میخواهد که برای رسیدن به حقیقت و عشق الهی خود را محو آن کند و از دنیا و مادیات فاصله بگیرد. او به اهمیت رفتن از حالتی سطحی و زودگذر به عمق وجود و واقعیات زندگی تأکید میکند. در این مسیر، لازم است که با صبر و تلاش، از زبان و گفتار بیمحتوا دوری کند و به عمل بپردازد. همچنین بر اهمیت زنده بودن و بیداری روحی و فکری در لحظات زندگی تأکید میشود. شاعر در نهایت، به عنوان یک معمار در زندگی، از فرد میخواهد که با آگاهی و درک عمیقتر، به ساختن و اصلاح خویش بپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
محو چون خواهی شد آخر محو آن رخسار شو
خاک چون می گردی آخر خاک پای یار شو
برنمیدارد گرانی راه صحرای طلب
گرد هستی برفشان از خود سبکرفتار شو
در سیهکاری سرآمد روزگارت چون قلم
از سر گفتار بگذر، بر سر کردار شو
جامه احرام را بر خود کفن کردن خطاست
گر نداری زنده شب را، در سحر بیدار شو
چون حباب از حرف پوچ است این تهیدستی ترا
مهر خاموشی به لب زن، مخزن اسرار شو
در خرابی های تن تردست چون سیلاب باش
چون به دیوار یتیمان می رسی معمار شو
سخت رویی موجهٔ آفات را آهن رباست
مرد سوهان حوادث نیستی هموار شو
چند چون پرگار خواهی گشت بر گرد جهان؟
پای در دامن گره کن مرکز ادوار شو
خار بی گل چند خواهی بود از تیغ زبان؟
بی زبانی پیشه خود کن گل بی خار شو
گنج را بی رنج ممکن نیست صائب یافتن
بی تأمل در دهان اژدها و مار شو