از پریشانی نیندیشد گدای زلف تو
عمر جاویدان بود کمتر سخای زلف تو
در این شعر، شاعر از حیرت و شگفتگی نسبت به زیبایی و جذابیت زلف محبوب سخن میگوید. او عمر جاویدان را کمتر از سخاوت زلف محبوب میداند و اشاره میکند که هیچکس نمیتواند با زلف محبوب خود را گره بزند و از عشق او بیخبر بماند. همچنین، شاعر به فراوانی دلهایی که به خاطر زلف محبوب به درد آمده و در پی آنها جان دادهاند، اشاره میکند. او میگوید که هیچ عقل و فکری وجود ندارد که از دیوانگی در عشق زلف محبوب مصون باشد. در نهایت، شاعر از این میگوید که چگونه از دنیای خود برای عشق به زلف محبوب گذشت کرده است و نمیتواند به فرمان او گردن نهد. این شعر به زیبایی و تاثیر عشق پرداخته و زلف محبوب را مظهر جذابیت و فدای خود میشمارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از پریشانی نیندیشد گدای زلف تو
عمر جاویدان بود کمتر سخای زلف تو
محو گردد نقطه اش در مد عمر جاودان
هر که سازد خرده جان را فدای زلف تو
رشته جمعیت اوراق از شیرازه است
هست بر آشفتگان واجب دعای زلف تو
برنگیرد دانه تسبیح دلها را ز خاک
رشته زنار کافر ماجرای زلف تو
در کنار آب حیوان افتد از موج سراب
از دو عالم بگذرد هر کس برای زلف تو
هر طرف چون نافه صد خونین جگر افتاده است
تا که را از خاک بردارد هوای زلف تو
هیچ مغزی نیست کز دیوانگی معمور نیست
در زمان مد احسان رسای زلف تو
کاسه دریوزه سازد ناف را آهوی چین
تا کند بویی گدایی از هوای زلف تو
دل که می افشاند دامن بر عبیر پیرهن
خاکبازی می کند در کوچه های زلف تو
چون توانم صائب از فرمان او گردن کشید؟
من که از عالم بریدم از برای زلف تو