غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۴۰۷

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

گریان ز کوی او دل ما می رود برون

زین باغ، آب رو به قفا می رود برون

۲

رفتی و رفت روشنی از چشم و دل مرا

با میهمان ز خانه صفا می رود برون

۳

گر درد استخوان رود از مغز بوریا

درد از دل شکسته ما می رود برون

۴

بر رنگ و بوی عالم امکان مبند دل

کز دست همچو رنگ حنا می رود برون

۵

بلبل چگونه بال گشاید درین چمن

کز جوش گل نسیم صبا می رود برون

۶

دل را نجات داد ز زندان جسم، عشق

خون مشک چو شود ز ختا می رود برون

۷

یک ساعت است گرمی هنگامه هوس

زود از سر حباب هوا می رود برون

۸

از سختی زمانه شود چرب نرم دل

نخوت به استخوان ز هما می رود برون

۹

این رعشه ای که در تن ما پی فشرده است

زود این کمان ز قبضه ما می رود برون

۱۰

آرام نیست موی بر آتش فکنده را

از زلف پیچ و تاب کجا می رود برون

۱۱

از رهروان عشق مجویید کجروی

کی راست ز تیر قضا می رود برون؟

۱۲

سهل است اگر به باد رود نقد جان ما

قارون ز کوی عشق گدا می رود برون

۱۳

صائب ز هر طرف که صدایی شود بلند

از خود دل رمیده دل می رود برون

بازگشت به سروده‌های صائب