فیض نسیم صبح بود با فغان من
بر شاخ گل گران نبود آشیان من
این شعر به احساسات عمیق و غمگین شاعر اشاره دارد. شاعر در آغاز به زیبایی صبح و نداشتن آشیانهای بر شاخ گل اشاره میکند و از بیثباتی و سرگشتگیاش در زندگی میگوید. او به سرنوشت ناگوار رهرویی اشاره دارد که نمیتواند به مقصد برسد و در ادامه، باید اثرگذار بر وقایع باشد، حتی اگر به نظر برسد به خاک افتاده است. شاعر خود را در مقایسه با دانهای در آتش معرفی میکند که سکوتی پرمفهوم دارد. او از صداقت سخن میگوید و میخواهد از دروغ بپرهیزد. به ظرافتها و ناپایداریهای زندگی اشاره میکند و در نهایت، ابراز میدارد که خواستههایش به عنوان آستانهای برای دیگران شکل گرفتهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فیض نسیم صبح بود با فغان من
بر شاخ گل گران نبود آشیان من
ریگ روان بادیه بی نشانیم
سرگشتگی است راهبر کاروان من
چون برق، منتهای نفس منزل من است
بیچاره رهروی که شود همعنان من
دستش ز تیر زودتر افتد به خاک راه
آن ساده دل که زور زند بر کمان من
چون دانه سپند، بر آتش نشسته است
مهر خموشی از لب آتش بیان من
مشنو ز من دروغ که از راست خانگی
پیچیده نیست جوهر تیغ زبان من
انصاف نیست مانع نظارگی شدن
کز جوش گل شکست در بوستان من
بستم به خاک نقش و همان میل می کشد
در چشم دشمنان، قلم استخوان من
صائب ز بس مراد که در خاک کرده ام
خاک مراد خلق شده است آستان من