چون تخم سوخته است ز سودا دماغ من
کز ابر نوبهار شود تازه داغ من
در این شعر، شاعر احساسات عمیق و پیچیدهای را بیان میکند. او از درد و رنجی سخن میگوید که به دلیل عشق و جدایی به او تحمیل شده است. تخم سوخته به عنوان نمادی از ناامیدی و اندوه اوست و اشاره دارد که قلبش همچنان در انتظار جوانه زدن عشق است. خلافی که از سیاهی دل دیگران میبیند، باعث میشود که او به حمایت و نفسی که روی زندگیاش تاثیر دارد، بیشتر توجه کند. شاعر به یادآوری لحظات گذشته و زیباییهایی که در بوستان عشق تجربه کرده است، میپردازد و از آن افسوس میخورد. او از وضعیتی سخن میگوید که هرچند در خیالش به یاد لبان شیرین معشوق است، اما در واقع با داغ جدایی و ناامیدی دست و پنجه نرم میکند. انتظار او از زندگی و عشق به حیات دوباره و نوشیدن از آب زندگی، نماد تلاشش برای فرار از غم و درد است. در نهایت، شاعر به نوعی نگرانی از فراموشی و گمشدگی در خود اشاره میکند و میخواهد که چراغ امید و زندگیاش همچنان روشن بماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون تخم سوخته است ز سودا دماغ من
کز ابر نوبهار شود تازه داغ من
منت کند سیاه، دل روشن مرا
دست حمایت است نفس بر چراغ من
از خرقه داغهای مرا می توان شمرد
دیوار نیست مانع گلگشت باغ من
مجنون من ز وصل لباسی است بی نیاز
ورنه سیاه خیمه لیلی است داغ من
نومید چون ز توبه سنگین خود شوم؟
کز سنگ همچو لاله برآید ایاغ من
از بوستان به برگ خزان دیده ای خوشم
تر می شود به نامه خشکی دماغ من
زنگ از دلم به باده گلگون نمی رود
دایم چو لاله زیر سیاهی است داغ من
شیرین لبان به رخصت من آب می خورند
میراب جوی شیر بود سنگداغ من
گر آب زندگی عوض می به من دهند
چون لاله خون مرده شود در ایاغ من
از خویش رفته را نتوان نقش پای یافت
سرگشته آن کسی که بود در سراغ من
صائب گذشته ام ز سر خویش عمرهاست
بر خود ز باد صبح نلرزد چراغ من