دلدار رفت و برد دل خاکسار من
یکبار شد ز دست کند و شکار من
شعر درباره دلتنگی و جدایی است. شاعر از رفتن دلدار میگوید و اینکه چگونه دلش را با خود برده است. او بیان میکند که غم و اندوه او به خاطر جدایی بیشتر شده و به یاد روزهای خوشی میافتد که در کنار دلدارش بوده است. حالا دیگر هیچ چیز نمیتواند جای او را پر کند و زندگیاش خالی و تیره شده است. شاعر از درد جدایی و اشکهای تلخی میگوید که فقط یادآور غمهایش هستند. در نهایت، او به یاد گذشته و زیباییهای آن اشاره میکند و حسرت میخورد که چگونه زندگیاش به این حال و روز افتاده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلدار رفت و برد دل خاکسار من
یکبار شد ز دست کند و شکار من
رفتی و رفت با تو دل بی قرار من
یکبار شد تهی ز دو گوهر کنار من
می بود سهل کار دل غم کشیده ام
بودی به جای خویش اگر غمگسار من
واحسرتا که چون گل رعنا به باد رفت
در یک نفس خزان من و نوبهار من
از نیم جان من به چه تقصیر دست داشت؟
شوخی که برد صبر و شکیب و قرار من
باری مرا به داغ جدایی چو سوختی
غافل مشو ز حال دل داغدار من
صبری که بود پشت امیدم ازو به کوه
در روزگار هجر نیامد به کار من
باغ و بهار من ز جهان دامن تو بود
دیگر به دامن که نشیند غبار من؟
آیا بود به گریه شادی بدل شود
این گریه های تلخ شب انتظار من؟
صائب ترانه ای که بشوید ز دل غبار
امروز نیست جز سخن آبدار من