در بیخودی گذشت زمان شباب من
شد پرده دار دولت بیدار خواب من
این متن شعری است که شاعر از گذر زمان و تأثیرات آن بر زندگی و احساسات خود سخن میگوید. او به بیداری و خوابهای ناتمام اشاره میکند و از درد عشق و اشتیاقی که در دل دارد، سخن میگوید. به تضاد بین شور و اضطراب در زندگیاش اشاره کرده و از دشواریهای پنهان در قلبش مینویسد. شاعر به قدرت و ارزش وجودی خود و همچنین زیباییهای طبیعی و معنوی زندگی اشاره میکند و به تأثیراتی که عشق و زیبایی در او گذاشتهاند، میپردازد. در کل، این شعر تجربیات عاطفی عمیق و کنجکاویهای انسانی را در مورد زندگی و عشق به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در بیخودی گذشت زمان شباب من
شد پرده دار دولت بیدار خواب من
نگذاشت آب در جگرم عشق خانه سوز
بی اشک شد ز تندی آتش کباب من
نسبت به شور من رگ خوابی است گردباد
صحرا به گرد می رود از اضطراب من
هرگز نمی برم به خرابات دردسر
از کاسه سرست چو فیلان شراب من
درمانده نهفتن رازم که می پرد
چون نامه های روز قیامت نقاب من
آن گوهرم که کشتی طوفان رسیده است
گنجینه مقرنس گردون ز آب من
مانند سرو پای فشردم درین چمن
هر چند طوق فاختگان شد رکاب من
چون گل خمار خنده شیرین کشیده ام
از عیش تلخ شکوه ندارد گلاب من
خط ابر رحمت است گلستان حسن را
بر روی خویش تیغ مکش آفتاب من
چون ماه نو همان ز تواضع دو تا شوم
گر نه سپهر بوسه زند بر رکاب من
جمعیتی که از دل ویران به من رسید
سهل است گنج اگر طلبند از خراب من
از ناله شیشه در جگر سنگ بشکند
چون کاسه تهی لب حاضر جواب من
صائب برون نمی روم از فکر آن غزال
چین کردن کمند بود پیچ و تاب من