عرض صفا به اهل هنر می کنی مکن
پیش کلیم دست بدر می کنی مکن
این شعر به هشدارهایی درباره توجه به مسائل و رفتارهای ناپسند در مسیر هنر و زندگی میپردازد. شاعر به مخاطبانش توصیه میکند که از افکار و وسوسههای بیهوده فاصله بگیرند و بر اصول ثابت و راستین پایبند بمانند. او بر این نکته تأکید دارد که باید از قضاوتهای سطحی و تغییرات مداوم در تصمیمات خود پرهیز کرده و در سفر عرفانی خود، با خلوص نیت و تمرکز عمل کنند. همچنین به اهمیت قناعت و دوری از زندگی پر زرق و برق هشدار میدهد و بر لزوم وفاداری به اصل خود و خودشناسی تأکید میکند. در نهایت، شاعر دعوت میکند که به جای نظر به دیگران و دنیای مادی، به درون خود توجه کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عرض صفا به اهل هنر می کنی مکن
پیش کلیم دست بدر می کنی مکن
صدق عزیمت است دلیل ره طلب
تو سست عزم، عزم دگر می کنی مکن
قطع ره طلب به تأمل نمی شود
در پیش پای خویش نظر می کنی مکن
چون سیل، بی ملاحظگی خضر این ره است
این راه را به قاعده سر می کنی مکن
فکر و خیال محرم این شاهراه نیست
هر دم خیال (و) فکر دگر می کنی مکن
بی جذبه آفتاب دلیلت اگر شود
از خود سفر به نور شرر می کنی مکن
در ره شکنجه ای بتر از کفش تنگ نیست
با خوی بد هوای سفر می کنی مکن
در قلزمی که یکجهتان دم نمی زنند
هر دم زدن هوای دگر می کنی مکن
آزادگان چو سرو به یک جامه قانعند
هر روز یک لباس به بر می کنی مکن
از رشک عشق، غیرت حسن است بیشتر
در ماه و آفتاب نظر می کنی مکن
اکنون که برد بی خبری هر چه داشتیم
ما را ز حال خویش خبر می کنی مکن
پاس شکوه فقر و قناعت نگاه دار
در پیش گنج، دست به زر می کنی مکن
صائب یکی ز حلقه به گوشان زلف توست
او را نظر به چشم دگر می کنی مکن