هلاک جلوه برق است آشیانه من
بغل چو موج گشاید به سیل خانه من
این شعر به توصیف حالتی از اندوه و ناکامی شاعر میپردازد. او از هلاکت و ویرانی آشیانهاش به عنوان نمادی از زندگیاش سخن میگوید، و به ارتباطی که با خاک و وطنش دارد اشاره میکند. شاعر احساس میکند که از دلگیری و غم وطن آسیب دیده و در وضعیت ناخوشی به سر میبرد. او از روشناییهای امید که شبیه چراغی در روزهای تاریکش میبیند، صحبت میکند و به این فکر میکند که آیا میتواند از این شرایط رهایی یابد. در نهایت، او به تأثیر شعر و هنر بر زندگی و روحیهاش اشاره میکند و از این مینالد که چطور این نواها میتواند دنیا را تحت تأثیر قرار دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هلاک جلوه برق است آشیانه من
بغل چو موج گشاید به سیل خانه من
خراب حالی ازین بیشتر نمی باشد
که جغد خانه جدا می کند ز خانه من
سیاه مستی من رنگ بست افتاده است
خمار صبح ندارد می شبانه من
ز بس گزیده ز دلگیری وطن شده ام
زبان مار بود خار آشیانه من
روانی سخن من ز هم خیالان نیست
ز موج خویش چو دریاست تازیانه من
چراغ دولت ابر بهار روشن باد!
که چون صدف ز گهر ساخت آب و دانه من
به ابر قطره دهم سیل در عوض گیرم
ز خرج، بیش چو دریا شود خزانه من
مرا ز خاک به اندک توجهی بردار
چو تیر کج مگذر راست از نشانه من
ز گریه ای که مرا در گلو گره گردد
سپهر سفله کند کم ز آب و دانه من
گرفته بود جهان را فسردگی صائب
دماغ خشک جهان تر شد از ترانه من