قدم ز خویش برون نه فلک سواری کن
بکش به جیب سر خود کلاهداری کن
این شعر به بررسی حالتی از خودشناسی و عدم وابستگی به دنیا میپردازد. شاعر از فرد میخواهد که از خود بیرون آید و به سوار شدن بر گردونه زمان بپردازد. او توصیه میکند که برای خود کلاهی از عقل و خرد بسازد و با دقت و توجه به دل خود، به هر چیزی که جذبش میشود، نگاه کند و وابستگی را قطع کند. او همچنین به این نکته اشاره دارد که انسان باید در این دنیا که مملو از مادیات و خودخواهی است، humility و خاکساری را تمرین کند. اگر کسی خواهان رسیدن به وصال حق (آفتاب) است، باید آن را در صبحی نوین جستجو کند. در انتها، شاعر به این نکته میرسد که برای مقابله با مشکلات و چالشها، باید صبر و بردباری را پیشه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
قدم ز خویش برون نه فلک سواری کن
بکش به جیب سر خود کلاهداری کن
به هر چه می کشدت دل درین سرای سپنج
به تیغ قطع تعلق نگاهداری کن
نهاده اند ترا لوح خاک ازان به کنار
که گوشه ای بنشین مشق خاکساری کن
گرت هواست که در وصل آفتاب رسی
به وقت صبح چو گردون ستاره باری کن
به کوه، موجه دریا چه می کند صائب؟
علاج خصم سبکسر به بردباری کن