سخن ز مهر و وفا با تو بی وفا گفتن
بود به گوش گران حرف بی صدا گفتن
این شعر دربارهی بیوفایی و ناکامی در بیان احساسات عاشقانه است. شاعر از مشکلات و رنجهایی که از عدم فهم و ارتباط واقعی با معشوق میکشد، میگوید. او به ناتوانی در بیان سخنانی که نشاندهندهی عشق و محبت است اشاره میکند و حسرت میخورد که گاهی حتی نمیتواند یک کلمهی دوستانه بگوید. شاعر به شکایت از وضعیت خود پرداخته و میگوید که بعضی از احساسات بهتر است ناگفته بمانند. او در نهایت، به سنگینی کلام و دشوار بودن بیان محبت در میان بیگانگان اشاره میکند و از این که نتوانسته به خوبی احساساتش را بیان کند، به تنگنا افتاده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سخن ز مهر و وفا با تو بی وفا گفتن
بود به گوش گران حرف بی صدا گفتن
نه آنچنان تو به بیگانگی برآمده ای
که در لباس توان حرف آشنا گفتن
به داد من برس ای کافر خداناترس
که مانده شد نفسم از خدا خدا گفتن
ترحم است بر آن بی زبان بزم وصال
که یک سخن نتواند به مدعا گفتن
شکایتی که ز گفتن یکی هزار شود
هزار بار به از گفتن است نا گفتن
تسلی از دو لبش چون شوم به یک دشنام؟
که تلخ، قند مکرر شود ز وا گفتن
دل گرفته شود باز از هواخواهان
خوش است غنچه صفت راز با صبا گفتن
پناه گیر به دارالامان خاموشی
ترا که نیست میسر سخن بجا گفتن
چه حاجت است به اجماع، جود خالص را؟
برای نام بود خلق را صلا گفتن
به شیشه خانه عمر خودست سنگ زدن
ز ممسکی سخن سخت با گدا گفتن
ازان شکسته شود نفس وزین شود مغرور
هجای خلق بود بهتر از ثنا گفتن
چگونه نسبت درویش به مه کنم صائب؟
مرا زبان چو نگردد به ناسزا گفتن