من که بیخود شدم از می، چه کند ساز به من؟
در چنین وقت کجا می رسد آواز به من؟
این متن شعری است که به احساس عشق و دلتنگی شاعر پرداخته است. شاعر از می و عشق صحبت میکند و به تحولی درونی اشاره دارد که در او ایجاد شده است. او در ناتوانی خود در ورود به فضای عشق و عواطفش به سرنوشت خود میاندیشد. احساسات او نشاندهندهی دلتنگی برای عشق و نیز ناامیدی از رسیدن به آن است. در نهایت، او به محدودیتهایی که عشق برای او ایجاد میکند اشاره کرده و از ضعف خود در این زمینه سخن میگوید. شاعر در این اثر به تردیدها و آرزوهای خود در مواجهه با عشق و معشوق میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من که بیخود شدم از می، چه کند ساز به من؟
در چنین وقت کجا می رسد آواز به من؟
بود بر طاق عدم حقه فیروزه چرخ
عشق آن روز که واکرد سر راز به من
تا ره ناقه لیلی به بیابان افتاد
هر سر خار جداگانه کند ناز به من
هست در بی خبری مصلحت چند مرا
ورنه از رفتن دل می رسد آواز به من
یوسف آن نیست که گردد به خریدار گران
من نه آنم که مرا عشق دهد باز به من
شهپر برق ز همراهی من سوخته است
کیست امروز کند دعوی پرواز به من؟
چه خیال است که در باده کند کوتاهی؟
داد آن کس که دل میکده پرداز به من
صید من گرچه ضعیف است، ولی از دهشت
غنچه گردد چو رسد چنگل شهباز به من
شرم عشق است مرا مانع جرأت صائب
ورنه دلدار محال است کند ناز به من