عاشق سلسله زلف گرهگیرم من
روزگاری است که دیوانه زنجیرم من
شاعر در این شعر احساسات عمیق خود را بیان میکند. او عاشق زلفهای معشوقش است و خود را دیوانهای میداند که در زنجیر عشق گرفتار است. او به تصویری از محبوب مینگرد و از آن درک لذت میبرد. شاعر به قفس پرندهای بیپر تشبیه میشود که از دلتنگی در دنیا آزاد نمیشود. او در پی آرامش و هدفی در زندگی است و از وضعیت آشفته جهان سیر شده است. در نهایت، شاعر به ناامیدی و عدم تواناییاش در تغییر سرنوشت اعتراف میکند، حتی اگر به ظاهر از غفلت رنج میبرد. شعر بازتاب دهنده خواستههای عمیق انسانی و چالشهای عشق و زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عاشق سلسله زلف گرهگیرم من
روزگاری است که دیوانه زنجیرم من
نکنم چشم به هر نقش سبکسیر سیاه
محو یک نقش چو آیینه تصویرم من
مرغ بی پر به چه امید قفس را شکند؟
ورنه دلتنگ ازین عالم دلگیرم من
داد آرام در آغوش هدف خواهم داد
در کمانخانه افلاک اگر تیرم من
نشود دیده من باز چو بادام به سنگ
بس که از دیدن اوضاع جهان سیرم من
راست گفتاری من رایت اقبال من است
همچو صبح از نفس صدق، جهانگیرم من
در و دیوار شود بال و پر وحشت من
نیست از غفلت اگر در پی تعمیرم من
هست با مردم دیوانه سر و کار مرا
دل همان طفل مزاج است اگر پیرم من
بهر آزادی من شب همه شب می نالد
بس که از بی گنهی بار به زنجیرم من
گرچه صائب شود از من گره عالم باز
عاجز قوت سر پنجه تقدیرم من