نیست مقدور علاج غم دنیا کردن
گره از جبهه به ناخن نتوان وا کردن
غزل فوق به بیان ناامیدی وناکارآمدی در درمان غمهای دنیوی میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که نمیتوان با ظاهر سازی و نیرنگ، مشکلات و دردهای حقیقی را برطرف کرد. او تأکید میکند که نباید به دنیا وابسته بود و از حقیقت دور شد. در نهایت، شاعر از ناتوانی در ابراز دردهای درونی سخن میگوید و به ناکامی در جستجوی آرامش در دنیا اشاره میکند. غزل تصویرگر عمق اندوه و بیفایده بودن تلاشهای سطحی برای حل مسائل عاطفی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست مقدور علاج غم دنیا کردن
گره از جبهه به ناخن نتوان وا کردن
از ولی نعمت عقبی نتوان رو گرداند
از بصیرت نبود پشت به دنیا کردن
می شود بسته در فیض ز واکردن لب
درد خود عرض نباید به مسیحا کردن
آنقدر از دل صد پاره نمانده است بجا
که به احباب توان رقعه ای انشا کردن
پیش دریای گهرخیز به هر قطره گدا
لب به دریوزه نباید چو صدف وا کردن
عنقریب است که هم پله قارون شده است
خواجه از تکیه به جمعیت دنیا کردن
خامه بیهوده دهد نبض به دستی هر دم
نشود درد سخن به، به مداوا کردن
نیست ممکن به فسون بدگهران نیک شوند
که گره از دم عقرب نتوان وا کردن
زن چه باشد که ازو مرد به فریاد آید؟
شاهد عجز بود شکوه ز دنیا کردن
نور خورشید دهد دیده دل را صائب
گریه چون شمع نهان در دل شبها کردن