چشم خورشید به رخسار تو باشد روشن
نیست یک سرو به غیر از تو درین سبز چمن
در این شعر، شاعر به وصف زیبایی و عشق پرداخته و میگوید که هیچ کس به اندازه محبوبش در میان گلها ممتاز نیست. او از غزلهایی یاد میکند که عشق را از راز و پرده بیرون میآورد و بیان میکند که عشق فراتر از یک سرگرمی است. شاعر با استفاده از تصاویری همچون خورشید و ماه، به توصیف شوق و حسرت ناشی از دوری محبوب میپردازد. همچنین به موضوعاتی چون مرگ و امید اشاره میکند و بیان میکند که در عشق، حتی مرگ نیز میتواند فرصتی برای رهایی و پرواز باشد. در انتها، اشارهای به مرشد روم و دوستی در عشق و دلشکستگی دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چشم خورشید به رخسار تو باشد روشن
نیست یک سرو به غیر از تو درین سبز چمن
یوسف از غیرت آن نرگس نیلوفر رنگ
رفت تا مصر که در نیل زند پیراهن
بگذار از پرده ناموس که سرگرمی عشق
نه چراغی است که پوشیده شود از دامن
همچنان می پرد از بی خبری چشم حباب
گرچه با بحر بود در ته یک پیرهن
هاله ماه ز شوق تو گشاده است آغوش
چند چون شمع توان بود گرفتار لگن؟
تن به زندان غریبی ندهد کس، چه کند؟
نیست بی چاه حسد دامن صحرای وطن
مرگ در مذهب ما رخصت بال افشانی است
صبح امید دمد اهل صفا را ز کفن
صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت
بشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن