ز ابر آن روز آید روشنی بخش جهان بیرون
که آید از نقاب شرم روی دلستان بیرون
این شعر به توصیف لحظات و حالاتی میپردازد که ناشی از بروز زیباییها و احساسات در جهان است. شاعر به تصویر کشیدن روزی میپردازد که نور و روشنی به جهانیان میتابد و این نور ناشی از شرم و زیبایی است. غنچهها و گلها به نحوی زیبا و جسورانه شکوفا میشوند و از دنیای درون خود بیرون میآیند. همچنین، اشاره به ارتباط با طبیعت و زیباییهای آن وجود دارد، از جمله پرندگان و گلها. شاعر به نوعی در مورد بیان احساسات و دردهای درونی نیز سخن میگوید. او به اشاره به سخنانی میپردازد که از دل و جان میآیند و نباید پنهان باقی بمانند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که انسانها باید با خود واقعیشان روبهرو شوند و از زیباییها و حقیقتها امتناع نکنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز ابر آن روز آید روشنی بخش جهان بیرون
که آید از نقاب شرم روی دلستان بیرون
ز جیب غنچه بیرون آورد گل دست گستاخی
چو از گلشن رود آن شاخ گل دامن کشان بیرون
اگر از دورباش بوستان پیرا نیندیشد
سر از یک طوق با قمری کند سرو روان بیرون
سخن کش خامه حرف آفرین را می کند گویا
به پای خود نیاید هیچ مغز از استخوان بیرون
ره باریک سوزن رشته ها را بی گره سازد
سخن سنجیده می آید ازان تنگ دهان بیرون
مجو با قامت خم لنگر از عمر سبک جولان
که استادن ندارد تیر چون رفت از کمان بیرون
مرا بگذار خامش گر ز حرف راست می رنجی
که شمع راست را می آید آتش از دهان بیرون
ز روی شرمگینان بلبل حیران چه گل چیند؟
که با دست تهی گلچین رود زین گلستان بیرون
سبکروحان نمی سازند صائب با گرانباران
که می آید نسیم پیرهن از کاروان بیرون