غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۲۴۲

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ز آه من ندارد هیچ پروا کج کلاه من

ز شوخی می کند چون زلف خود بازی به آه من

۲

به استغنا دل از عاشق ستاند کم نگاه من

به شمشیر تغافل ملک گیرد پادشاه من

۳

خدا زین برق عالمسوز جانان را نگه دارد!

که مژگان می شود انگشت زنهار از نگاه من

۴

نمی داند خس و خاشاک بال شعله می گردد

رقیب از ساده لوحی خار می ریزد به راه من

۵

غرور یار از اظهار عجز من یکی صد شد

به کار مدعی آمد درین دعوی گواه من

۶

پریشان کرد خط یار اوراق حواسم را

که را گویم که از گردی پریشان شد سپاه من؟

۷

محبت جمع با تن پروری صائب نمی گردد

وگرنه می شود هر سایه خاری پناه من

بازگشت به سروده‌های صائب