ز بس دامن کشد در خون مردم نازنین من
ز دامنگیری او جوی خون شد آستین من
این شعری از شاعر ایرانی است که در آن به احساسات عمیق و رنجهایی که بر او و جامعهاش سایه افکنده است، اشاره میکند. شاعر از نازکدلی و رنج مردم صحبت میکند و به تصویر کشیدن درد و رنج خود میپردازد. او به دوگانگی ظاهری و باطنی اشاره دارد و میگوید که اگرچه ظاهرش تلخ است، اما گفتار و اندیشهاش شیرین است. شاعر به مواضع نادرست دوستها و بدیهایی که به او رخ میدهد، اشاره میکند و بر ناامیدی و رنجهای خود تأکید میکند. در نهایت، او به امید و آرزوها اشاره میکند و از کسی میخواهد که در غم او شریک باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز بس دامن کشد در خون مردم نازنین من
ز دامنگیری او جوی خون شد آستین من
به این طالع چرا از دوستان من راستی جویم؟
که افتاده است چپ با دست من نقش نگین من
اگر چه ظاهرم تلخ است، شیرین است گفتارم
نهان در پرده زنبور باشد انگبین من
ز بس بر خرمنم برق بلا ده تیغه می بارد
به خاکستر نشیند تا به گردن خوشه چین من
شفق هر صبحدم صد کاسه خون در ساغرم ریزد
فلک از کهکشان هر شب کمر بندد به کین من
مده رو پیش چشم من نقاب بی مروت را
مباد آید برون از پرده آه آتشین من
دماغ ناله مجنون صحرایی کجا دارد؟
جرس را مهر بر لب می نهد محمل نشین من
امیدی هست آب رفته اش دیگر به جو آید
یکی سازد به مژگان دست را گر آستین من
تو ای صائب دل خرم اگر داری خوشت باشد
گره فرسود شد در گرد غم چین جبین من