به هم پیوسته از بس در حریم سینه داغ من
تماشایی ندارد رنگ از گلگشت باغ من
شاعر در این شعر به توصیف احساسات عمیق و داغ خود نسبت به عشق میپردازد. او عشق را همچون آفتاب سوزان توصیف میکند که همچنان زنده و پرجنبوجوش است. شاعر از رنج و درد ناشی از عشق صحبت میکند و میگوید که این درد از دنیای مادی فراتر رفته و او را به جنونی وحشیوار دچار کرده است. او بیان میکند که نوشیدن شراب عشق همچون بادهای شادیبخش اما داغ است که میتواند درد را تسکین دهد. همچنین، شاعر به زیبایی و نغز بودن عشق اشاره میکند و حسرت میخورد که هیچ چیز نمیتواند این احساس عمیق را از او بگیرد. در نهایت، او عشق را با لالهای داغ تشبیه میکند که بیشتر از هر چیزی او را میسوزاند و به او غیرت و شجاعت میبخشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به هم پیوسته از بس در حریم سینه داغ من
تماشایی ندارد رنگ از گلگشت باغ من
چنان از آفتاب عشق می جوشد دماغ من
که پهلو می زند با چشمه خورشید داغ من
مرا برده است وحشت از جهان آب و گل بیرون
عرق ریزد فلک بیهوده ز انجمن در سراغ من
ز منت بر دل روشن بود مردن گواراتر
شود دست حمایت باد صرصر بر چراغ من
مرا زنگار از دل چون زداید باده لعلی؟
که می چون لاله خون مرده گردد در ایاغ من
ز فکر عافیت آسوده ام با درد و داغ او
ز جوش گل ندارد سبزه بیگانه باغ من
اگر چه خاک من گلرنگ شد از باده پیمایی
همان خمیازه چون گل می زند موج از ایاغ من
مشو از شبنم خونگرم من ای شاخ گل غافل
که می سوزد نفس خورشید تابان در سراغ من
ندارد دودمان عشق چون من مجلس افروزی
سیه مستی کند پروانه از دود چراغ من
به شیرین کاری صنعت ز شیرین برده ام دل را
چرا میراب جوی شیر نبود سنگداغ من؟
ازان دارد چو داغ لاله، داغ من رگ خامی
که بیش از داغ، شور عشق می سوزد دماغ من
ز تأثیر دعای جوشن می نشکند صائب
به سنگ خاره چون یاقوت اگر غلطد ایاغ من