به یک خمیازه گل طی شد ایام بهار من
به یک شبنم نشست از جوش خون لاله زار من
این شعر به احساساتی عمیق و متناقض مرتبط با عشق و انتظار اشاره دارد. شاعر با خمیازهای از بهار و شبنمهایی که نماد زیبایی و طراوت هستند، شروع میکند و به ناامیدی و سیاهی در روزگار خود میرسد. او از شوق و انتظار برای وصال محبوب سخن میگوید و نگران است که عشقش باعث پریشانیاش شود. شاعر در ادامه به احساس انزوا و دردهای ناشی از انتظار میپردازد و میخواهد تا محبوبش به درد و رنجش توجه کند. در نهایت، او احساس میکند که در دنیایی پر از خودپرستی قرار دارد و هیچکس به او توجهی نمیکند. در این شعر به تضاد بین امید و ناامیدی، زیبایی و درد پرداخته شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به یک خمیازه گل طی شد ایام بهار من
به یک شبنم نشست از جوش خون لاله زار من
شب امیدواری می شمردم خط مشکین را
ندانستم کز او خواهد سیه شد روزگار من
چنین کز شوق دامان تو خود را جمع می سازد
عجب دارم پریشان گردد از صرصر غبار من
نه آن صیدم که عشق از فکر من غافل تواند شد
نمک در چشم ریزد دام را ذوق شکار من
بگو تا آستین از دیده خونبار بردارم
غباری هست اگر بر خاطرت از رهگذار من
نشاندی از فریب وعده صد بارم به خاک و خون
نکردی شرم یک بار از دل امیدوار من
نفس در خانه آیینه اینجا راست می کردی
اگر آگاه می گشتی ز درد انتظار من
حصار عافیت شد طوق قمری سروبستان را
مکن پهلو تهی ای سرو بالا از کنار من
مرا زین خودپرستان نیست صائب چشم همراهی
مگر دستی گذارد بیخودی در زیر بار من