غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۲۲۶

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

سر بی مغز را از باده گلرنگ خالی کن

دل خود را مصفا از شراب لایزالی کن

۲

چو نقش بوریا بر خاک نه پهلوی لاغر را

می ریحانی تحقیق در جام سفالی کن

۳

چو ماه بدر عمری جلوه تن پروری کردی

به گردون ریاضت روزگاری هم هلالی کن

۴

همیشه برق فرصت بر مراد کس نمی خندد

اگر هم گریه ای یابی دلی از گریه خالی کن

۵

زبان بازی به شمع بی ادب بگذار در مجلس

به بزم حال چون آیی شمار نقش قالی کن

۶

مکن تن پروری تا می توان دل را صفا دادن

چو اصحاب یمین تعمیر ایوان شمالی کن

۷

ز نخل زندگی تا هست برگی بر قرار خود

ز آه سرد چون باد خزان بی اعتدالی کن

۸

نداری دسترس چون بر زر و سیم جهان صائب

دل احباب را تسخیر از نیکو خصالی کن

بازگشت به سروده‌های صائب