دلا چون ذره زین وحشت سرا آهنگ بالا کن
سرشک گرمرو را شمع بالین مسیحا کن
این شعر به بیان حالتی از دلتنگی و جستجوی روشنایی و امید در میان ناامیدی و وحشت میپردازد. شاعر از فردی میخواهد که عواطف خود را بیان کند و از اندوه رهایی یابد. او تأکید میکند که بایستی از زوایای مختلف به زندگی نگاه کرد و به جستجوی زیبایی و معنی وجودی و عشق پرداخت. همچنین، اشاره به گذراندن زندگی در دنیای مادی و جستجوی حقیقت و زیبایی در دل سختیها و موانع دارد. به طور کلی، پیامی از رهایی از غم و تلاش برای یافتن زندگی و شادی در دل مرگ و سوگواری را منتقل میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلا چون ذره زین وحشت سرا آهنگ بالا کن
سرشک گرمرو را شمع بالین مسیحا کن
هر آن راز نهان کز جام جم روشن نمی گردد
بپوشان چشم (و) در آیینه زانو تماشا کن
به گردون برد زور شهپر توفیق شبنم را
تو هم در حلقه افتادگانی، چشم بالا کن
سواد شهر از تنگی به داغ لاله می ماند
ازین زندان مشرب روی در دامان صحرا کن
اگر تن از سرت چون پنبه بردارند از مینا
به روی اهل مجلس خنده قهقه چو مینا کن
متاع ساده لوحی می خرد سوداگر محشر
بیاض سینه پاک از نقطه سهو سویدا کن
چو خون در کوچه باغ رگ سراسر تا به کی گردی؟
به نشتر آشنا شو گلفشانی را تماشا کن
چو گوهر در کف دست صدف تا کی گره باشی؟
ازین ماتم سرای استخوانی رو به دریا کن
بکش مانند صائب پای در دامان گمنامی
گل پژمرده پرواز را در کار عنقا کن